
امدی جانم به قربانت ولی حالا چرا... بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا.. نوش دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی.. سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا... عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست... من که امروز مهمان توام فردا چرا... نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم.. دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا... وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار... این همه غافل شدن از من شیدا چرا شور فرهادم بپرسش سر به زیر...
ادامه مطلب