-
تاریخ: 1401/11/8 ساعت: 12:23
سلام من اومدم وای بعد یکسالو حدود سه ماه دوباره به یاد وبلاگم افتادم گفتم یه سر بزنم نگم ک توی این یکسالو خورده ای چه اتفاقایی برام افتاد بخاطر ترس کرونا استرس گرفتم کافی نتمو جمع کردم مدرسه تعطیل شد تدریسم مجازی شد وای خونه نشینی و شنیدم اخبار بد از مرگروزانه هموطنانم چقد دلمو بدرد میورد چقد شبا گر...
مینویسم برای عشقم
-
تاریخ: 1401/11/8 ساعت: 12:23
تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانمچگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانمتو مثل شمعدانی ها پراز رازی و زیباییو من در پیش چشمان تو مشتی خاک گلدانمتو دریایی ترینی، آبی و آرام و بی پایانو من موج گرفتاری اسیر دست طوفانمتو مثل آسمانی مهربان و آبی و شفافو من درآرزوی قطره های پاک بارانمنمی دانم چه باید کرد با...
روزهای سخت کرونایی
-
تاریخ: 1401/4/7 ساعت: 17:34
سلامدو ماهی هست از اومدن یه ویروس ناخونده تو کل کشور میگذره ویروسی که با اومدنش خیلی چیزها رو بهمون یاد داد به قول یکی از دوستان چه کوچکهای بزرگی ک الان ب بزرگیشون و زیباییشون پی بردیم و اونارو تو زندگی نادیده گرفتیم با اومدن این مهمون ناخونده فهمیدم که بزرگترین نعمتی که داشتم سلامتی بوده و ارامش ک...
دل نوشته اخرین روز قرن ۲۹اسفند ۱۴۰۰
-
تاریخ: 1401/4/7 ساعت: 17:34
سلام دوستان گلمالان ساعت ۸:۵۴دقیقه صبح روز ۲۹اسفند ۱۴۰۰ تقریبا ده یازده ساعت مونده به تحویل سال جدید و شروع قرن جدید من الان سرکارم توی شرکت تکوین طب سالی ک گذشت پر از اتفاقی خوب و بد بود چه جاهایی که از ته دل خندیدیم و چه جاهایی ک از ته دل دلمون سوخت و اشک ریختیم الان که فکمیکنم میبینم سالی ک گذش...
شکر گذاری
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 10:18
سلام به خودمسلام به شروع دوباره ام به روزنه های امیدی که روز به روز در وجودم شعله ورتر می شود و مرا به زندگی امیدوارتر و امیدوارتر می کند.سلام به زندگی، سلام به رویاهایی که خییلی وقت بود آنها ر
عاشقانه ها
-
تاریخ: 1397/11/15 ساعت: 14:28
ندار عشقم و با دل سر قمارم نیست که تاب و طاقت آن مستی و خمارم نیست دگر قمار محبت نمی برد دل من که دست بردی از این بخت بدبیارم نیست من اختیار نکردم پس از تو یار دگر به غیر گریه که آن هم به اختیارم نیست استاد شهریار
بی کسی
-
تاریخ: 1397/11/15 ساعت: 14:28
من به بند تو اسیرم تو ز من بی خبر؟ آفرین! معرفت این است که ز من میگذری طعنه غیر ندیدی که بسوزد دل توپکه بدانی که چه سخت است در به دری
نارفیق
-
تاریخ: 1397/2/5 ساعت: 21:08
تو از مرگ میترسی، من از رفیق نا بکارای نارفیق... به کدامین گناه ناکرده ... تازیانه میزنی بر اعتمادم....4/1/97 را بخاطر بسپار+ نوشته شده توسط نفس در سه شنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۷ و ساعت 17:54 | Let's block ads! (Why?)
سایه
-
تاریخ: 1396/10/27 ساعت: 3:00
ندانستیم و دل بستیم... نپرسیدیم و پیوستیم....ولی هرگز نفهمیدیم... شکار سایه ها هستیم... سفر با تو چه زیبا بود! به زیبایی رویا بود!! نمیدیدیم و میرفتیم! هزاران سایه با ما بود... سکوتت را ندانستم! نگاهم را نفهمیدی! نگفتم گفتنی ها را ... تو هم هرگز نپرسیدی........ + نوشته شده توسط نفس در دوشنبه بیست و ...
تولدم مبارک
-
تاریخ: 1396/10/27 ساعت: 3:00
امسال شب تولدم،می توانم ماه را ببینم. نگاهش کنم، چشمانم را ببندم، و آرزو کنم برای سالی سرشار از سلامتی و حس زندگی. سالی لبریز از ایمان به خدا، آرامش قلب، محبت به خودم و دیگران، احساس زندگانی، و شاکر بودن به خاطر تمامی نعمات خوبی که خداوند مهربان به من داده اند. سالی نو با دیدگاهی نو از زندگانی. احسا...
شب هجران
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 5:26
امدی جانم به قربانت ولی حالا چرا... بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا.. نوش دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی.. سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا... عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست... من که امروز مهمان توام فردا چرا... نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم.. دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا...
دلتنگم
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 5:26
ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم چند روزیست که هرشب به تو می اندیشم@t_taymazبه تو آری به تو یعنی به همان منظر دوربه همان سبز صمیمی به همان باغ بلور به همان سایه همان وهم همان تصویری که سراغش ز غزلهای خودم می گیری به همان زل زدن از فاصله ی دور به هم یعنی آن شیوه ی فهماندن منظور به هم به تبسم به تکلم ...
مجنون
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 5:26
امشب خمار افتاده ام، بردار و بر تـــــارم بزنبد مستی ایـــــــام را بر سینه ی زارم بــــــزن آتش بزن بر قلب من، تا سوز و خاکستر شومبا شعله های سر کش ات، بر قلب بیـــمارم بزن با گیسوان پر پرت هر لحظه ســــازی می زنیافشان کن اش آن زلف را، با تـــار آن دارم بزن دارم بزن دارم بزن، چنگی به این جــــانم ب...
تنهایی
-
تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 22:53
تو مثل راز پاییزی من رنگ زمستانم چگونه دل اسیرت شد ، قسم به شب نمیدانم تومثل شمعدانی ها ، پر از رازی و زیبای و منتنها در این دنیای دوراز غصه مهمانم نمیدانم چه باید کرد با این روح آشفته به فریادم برس ای عشق که من امشب پریشانم تو دنیای م
بغض
-
تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 22:53
سلام قدیما هیچوقت تنهایی و سکوتو درک نمیکردم همیشه پر از هیجان شاید فکر میکردم زندگی همه ادمها تا ابد همینطور شاد و پرهیجان باقی میمونه تنهایی مفهوم نداشت بغض مفهمو نداشت تاریکی ترس نداشت اشک مسخره بنظر میومد ولی بزرگ که شدم ارزو میکنم ای کاش هیچوقت بزرگ نمیشدم و چه دنیایی بود دنیای کودکی..... گذش